PostHeaderIcon I’m halal

ایده های ما مسلمونها همیشه نابه….از بانکداری اسلامی بگیر برو تا برسی به موتور جستجوی اینترنتی حلال…این رو هم میگذاریم جهت تناسب با ایام ماه مبارک…موتور جستجوی I’m halal (من حلال هستم) بر مبنای اصول اسلام جستجو میکنه مبادا سهوا گمراه شویم… علی ایحال روشن شدیم که س ک س درجه حرامیت 2 از 3 را دارد.

halal

PostHeaderIcon FarmVille

farmville1

در وصف خجسته دلی یک آدم گنده همین بس که جدیدا اونقدر سرش به بازی FarmVille گرم شده که ساعت بیرون رفتن با دوستش برای ناهارو به تاخیر میندازه تا محصولات مزرعه اش برسن و دروشون کنه بعد بره مبادا که بپلاسن!

PostHeaderIcon استاذ

ostaz

“ب” یک دختر مسلمان مالایی است که فوق لیسانسش را در دانشگاه مالایا گرفته و در حال حاضر هم ریسرچ اسیستانت است و هم مدرس 2 درس در همین دانشگاه… با بورس دولتی درس خوانده و سفرهای متعددی به کشورهای خارجی من جمله کشورهای اروپایی داشته است.. او یک بورس کامل برای دوره دکترایش در انگلیس دریافت کرده و تا چند ماه دیگر عازم انگلیس است.

ب معتقد است H1N1 را خداوند فرستاده که در این زندگی پر مشغله امروزی خدا را از یاد نبریم…

“ب” در روز جشن فارغ التحصیلی از صبح مریض میشود طوری که به قول خودش به اندازه 3 کیسه بالا می آورد…بعد چند روز او را میبینم میگوید برنامه دارد که امروز به “بانی” برود…میگوید قرار است یک “استاذ” را ملاقات کند…میگوید استاذ ها معلم های مذهبی هستند…او معتقد است که این استاذ دارای یک قدرت فوق العاده است و هر وقت او مشکلی دارد استاذ برایش آیه میخواند و او خوب میشود…از من میپرسد که میدانم سحر چیست؟ و بعد توضیح میدهد که یکی از آشنایان مادرش او را سحر کرده است چون او و خواهر دوقلویش همزمان مریض شده اند…میگویم شاید ویروسی وارد بدنت شده، دکتر نرفتی؟ میگوید به دکتر هم رفته و تمام آزمایشات را داده اما مشکلی نداشته است و هیچ علامتی از بیماری نداشته است…او تمام اینها را در حالی میگفت که تمام مدت دستمال به دست بینی روانش را پاک میکرد.

“ب” خیلی چیزهای دیگر هم در مورد حضور همیشگی یک جن با خوش گفت که استاذ آنرا درمان کرده….خیلی دلم میخواست با او به دیدن استاذ بروم اما آن روز سرم شلوغ بود…ار او خواستم دفعه بعدی که خواست برود به من هم بگوید…از من پرسید که جدی میگویم؟ و من تاکید کردم که بله…گفت پس این لبخند برای چیست؟!…گفتم که به خدا این عادت من است که موقع حرف زدن لبخند میزنم…تاکید کرد که نمیتونم از استاذ اطلاعات بگیرم و فقط برای درمان میتوانم پیش او بروم… گفتم میدانم ، من مشکل دارم و یکی بختم را بسته و باید استاذ مشکلم را حل بنماید! …قول داد که دفعه بعد مرا هم با خودش ببرد…هر چند که بعید میدانم حرفم را باور کرده باشد.

به هر حال امیدوارم این سحر و جادوی “ب” بعد از دیده بوسی اش به من سرایت نکرده باشد… علی الخصوص اگر از نوع H1N1 باشد!

PostHeaderIcon سفر نامه کاجانگ

کاجانگ شهر کوچکی است که در جنوب کوالا لومپور قرار گرفته و به ساته (نوعی غذا) های معروفش شهرت داره…بافت شهر مثل سایر شهرهای کوچیک مالزی از قبیل ملاکا و ایپوه هست (به طور کلی در مالزی از این سر کشور به اون سرش هم بری تفاوت چندانی در مناظر و محیط حس نمیکنی) :  تعدادی خیابان باریک که دو طرفش رو مغازه های یک یا دو طبقه احاطه کرده ان…بیشترشون هم صنایع دستی چینی یا پارچه های رنگارنگ هندی و مالایی میفروشند…از آپارتمانهای بلند و مراکز خرید آنچنانی خبری نیست…بیشتر خانه ها کوتاه و دارای شیروانی های زنگ زده فلزی هستند…

1

و در مرکز شهر تعدادی رستوران قدیمی که ساته و سایر غذاهای مالایی میفروشند..گردانندگان این مغازه ها هم عمرشاه به قدمت همین رستورانها میرسه و اکثرا چینی هستند…کارگران جوان رستوران هم اغلب هندی یا اندونزیایی هستند…

2

ساته هم نوعی جوجه کباب شیرین هست که روی سیخهای چوبی نازک کباب میشه و با سس بادوم زمینی تند سرو میشه…مرغها رو معمولا قبل از پختن توی مخلوطی که حاوی شکر و lemon grass (نوعی گیاه با طعم مرکبات) هست مارینه میکنن…من تفاوت چندانی بین این ساته و اونهایی که داخل شهر خورده بودم ندیدم، جز اینکه شاید این یکی کمی معطر تر بود، و البته برنجش رو هم داخل برگ نارگیل که بافته شده بود می آوردند…

3

4

در قدیم نوشیدنی که همراه ساته مرسوم بوده آب نیشکر بوده…یک چیز دیگه هم که قدیم مرسوم بوده این بوده که همون اول از مشتری نمی پرسیدن چند سیخ میخواد. یک ظرف پر جلوی مشتری میداشتن که هر قدر خواست بخوره…موقع حساب کردن سیخهای خالی رو میشمردن تا ببینن چند تا خورده شده. این سیستم حسابداری مبنی بر اعتماد امروزه بر چیده شده.

PostHeaderIcon fetus melon

آدمیزاد تا وقتی چیزی رو داره قدرشو نمیدونه” حکایت ماست…در سوپر مارکت مشغول خرید میوه و سبزی بودیم که چشمم خورد به میوه های کوچیک زرد رنگی که قشنگ و تمیز بسته بندی شده بود…گفتم این چیه؟کدو؟…همخونه عزیز گفت نه بابا لیمو …خانم چینی که مسوول معرفیش بود با لحن خیلی عاقل اندر سفیه به ما دو آدم ندید بدید گفت خربزه ست! خربزه کره ای..

1248615365_img_1810-copy-

ندید بدید هم خودتونین…خربزه هاتونم مثل خودتون سایزش آنرماله…نوبرشم آوردین جوجه خربزه میفروشین کیلویی 9000 تومن!

پ.ن. این فلفل نبین چه ریزه خیلی شیرین و خوشمزه بود.

PostHeaderIcon So what

1248237049_now-what

اخیرا به سندرم “خب که چی” مبتلا شده ام که بعد از دیدن هر فیلم سینمایی عود میکند…به یک معلم خصوصی جهت بالا بردن شعور سینمایی نیازمندیم…

PostHeaderIcon گودر عزیز

رسما دم آقای گودر گرم… دیشب ما رو 4 ساعتی به صورت قوز کرده میخکوب صفحه مانیتور کرد…و بعد با سردرد روانه رختخواب…
مثل همیشه از کار جدید گوگل خوشمان آمد.

PostHeaderIcon مار!

مهندس جوان فکر کردن فقط دانشکده خودشون مار داره…این هم مار در دانشکده کامپیوتر دانشگاه یو ام که بسیار بزرگتر و خفن تر از مارهای یو پی ام میباشد:
1247155353_4817_99816056265_726046265_2466996_83843

PostHeaderIcon جشنواره دوریان در مالزی

1246694526_duriancharity2
علاقه مندان به دوریان میتوانند فردا در محل subang parade با دادن ورودی 10 رینگتی تا جایی که میل دارند دوریان میل کنند…مبالغ پرداختی به مصرف خیریه خواهد رسید.

PostHeaderIcon دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وزپی جانان بروم
گرچه دانم بجائی نرود راه غریب
من ببوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر بسرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی
تادر میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تاخوش و آسان بروم