آرشیو برای ‘روزمره ها’ دسته ها
27
بیست و هفت…دیگه خیلی بزرگ شدم…اولین عارضه شم صبح روز تولدم شروع شد…وقتی با برادر کوچیکترم پشت تلفن دعوا کردم که باید شمع 26 بگیره نه 27…
استخوان و ریشه
یکی از افکار غیر منسجمی که این روزها در ذهنم پرسه میزنه حسرت اینه که کاش آدمها جسم نداشتند…فکر اینکه اگر چنین میبود چه افرادی رو برای دوستی و یا زندگی انتخاب میکردم و چه بسا افرادی هیچ گاه وارد زندگیم نمیشدند…و چقدر از دغدغه های خاطر همه کم میشد…به راستی اگر “ما همه اندیشه ایم”، فلسفه وجود جسم چیست؟
وابستگی…دلبستگی
راز عجیبیه دلبستگی…بدون اینکه بفهمی تا عمق وجودت رسوخ میکنه…بعد مدتی خودتم باورت نمیشه انقدر به کسی خو گرفته بودی …امروز از این فاصله دور وقتی خبر بیماری صاحبخونه مون رو شنیدم دلم بی نهایت گرفت…در مورد این مرد نازنین پیشتر نوشته بودم.
!
دکتر پوستی داشتم که در ایام جوانی برای درمان غرور جوانی بارها به او مراجعه کرده بودم…هر بار هم که میرفتم کلی سر پدر بیچاره که معرف دکتر بود و معتقد بود که بسیار باسواد و معلومات است غر میزدم که به خدا این دکتر خیلی شوت است و با وجودی که شما رو میشناسه هر بار که میرم باز باید خودم رو معرفی کنم وگرنه یادش نمی آید و الخ…
باری بعد 4، 5 سال باز برای درمان این غرور که آخر عمری دست از سر ما برنمیداره به همان دکتر مراجعه کردم…دیگر از خیر معرفی گذشتم و بعد از اینکه دکتر نسخه ای برایم نوشت گفتم بگذار یک سوالی هم کرده باشم…پرسیدم آقای دکتر به نظر شما زدن کرم دور چشم (جهت پیشگیری از چروک) از این سن ضرورتی دارد یا نه …دکتر نگاهی به من کرد و گفت نه خانوووووم…این حرفا رو ول کنید…شما به طور مادرزادی آلرژی دارین اینه که یه کم رنگ دور چشمتون تیره هست…تعجب کردم و گفتم نه آقای دکتر من آلرژی ندارم.گفت چرا داری. گفتم نه ندارم.گفت توی خونواده حتما دارین…گفتم نه اونا هم ندارن..گفت نه فقط پدر و مادر. خاله عمه اینا کسی نداره؟
-نه
:آسم؟
-نه
:میگرن؟
-فقط یکی از خاله هام میگرن داره
:خب دیگههههه…اینا همه آلرژیه…تو هر کس یه یه شکل بروز میکنه ، تو یکی توی سیستم تنفسی میره میشه آسم. تو یکی تو سیستم عصبی میره میشه میگرن. مال شما هم پوست دور چشمتون کمی تیره شده، اشکالی هم نداره، تازه قشنگ هم هست انگار آرایش کردی مادرزادی!
من دیگه حرفی نزدم…فقط تو این فکر بودم که جنس سایه چشم قهوه ای مامان انقدر خوب و طبیعه یا آقای دکتر چشماش ایراد داره؟
پدیده ها
وقتی هواپیما به سلامت فرود اومد، همه مسافرها از خوشحالی شروع کردن به کف زدن و با صدای بلند خندیدن … تو کدوم پرواز جز ایران ایر میشه همچین صحنه ای رو دید؟
هاری رایا
امروز مردم مالزی عید فطر رو جشن گرفتند… روز اول عید، مالایی ها هم مثل ما به عید دیدنی خانه بزرگترهای فامیل میروند… من هم این شانس رو داشتم که روز اول عید –هاری رایا- رو در منزل مادربزرگ یکی از دوستان مالایی تجربه کنم…به محض ورود ما با استقبال گرم صاحبخانه و اقوام مواجه شدیم که “سلامت هاری رایا” گویان با مهمانها دو دستی دست می دادند و بعد دستشان را به نشانه احترام و دوستی به قلبشان نزدیک میکردند…بعد از اینکه نشستیم کوچکترهای فامیل به صف آمدند و باز دودستی دست دادند و دستها را به نشانه ادب به پیشانی میزدند…
این برنامه هم مثل open house همانطور که انتظارش را داشتم با خوردن شروع و به خوردن ختم شد…از وقتی داخل شدیم غذا روی میز بود و عده ای از اقوام هم دور میز مشغول خوردن بودند…وقتی آنها بلند شدند نوبت به ما رسید که سراغ خوردن برویم و همینطور نوبتهای بعدی برای افراد کوچکتر و مهمانهای تازه…غذای مخصوص روز عید در مالزی رندانگ* است (به مثابه همان سبزی پلو ماهی شب عید ما):

و همینطور غذایی محلی به نام سوتو (soto)**:
که معمولا یا با کیک برنج (کتوپات ketupat) صرف میشه یا با می (نودل رشته ای نازک):

بعد از غذا هم آقایان دور هم نشسته به صحبت مشغول شدند و خانمها هم به اندرونی خزیده و احتمالا مشغول غیبت…موقع نماز ظهر هم همه آقایان به مسجدی در همان نزدیکی رفتند و نمازشان را آنجا خواندند و خانمها در خانه.
اینجا هم مثل ما رسم عیدی گرفتن هست و کوچکترها از بزرگهای فامیل مقداری پول در پاکت نامه دریافت میکنند…بچه های کوچک همسایه هم دوره می افتند و در هر خانه ای که باز باشد داخل میشوند و عیدی میگیرند و میروند سراغ خانه بعدی.
در کل علی رغم شباهتهایی که مراسمشان با مراسم ما داشت، تفاوتهای فرهنگی کاملا مشهود بود… از جمله اینکه بیشتر آقایان که وارد خانه میشدند به سمت سایر ذکور رفته و سلام و علیک کرده و دست میدادند اما ما اناث رو نادیده میگرفتند ! البته همین قضیه در مورد دختران فامیل و مهمانهای ذکور برقرار بود.
دیگر اینکه به سبک ایران تعارف کردن اینجا اصلا مرسوم نبود…همه چیز سلف سرویس بود و هر کس هر چه میخواست خودش باید بی تعارف برمیداشت … بعد غذا دوستمان به ما گفت شیرینی ها همه روی میز است خودتون بردارین…ما هم گفتیم این همه شیرینی ما نمیدانیم از کدام برداریم…گفت شیرینی مورد علاقه من تارت آناناس است و ظرف شیرینی را برداشت و درش را باز کرد و دست کرد و شیرینی از داخلش بیرون آورد و به ما نشان داد و بعد آن را در دهانش گذاشت و رفت!
*رندانگ نوعی خورش با مرغ یا گوشت است که با نارگیل و شیر نارگیل ، چیلی و ادویه های دیگه پخته میشه و از دید من خیلی خوشمزه است.
**سوتو نوعی سوپ است که همه اجزایش از هم جداست و موقع خوردن سرهم بندی میشه و خورده میشه…میشه همه مواد رو که شامل مرغ، لوبیا، پیاز داغ، سبزیجات خرد شده و مقداری خرت و پرت دیگر و البته نوعی سس تند رو به همراه کبک برنج یا کتوپات (ketupat) و آب مرغ با هم قاطی کرد و خورد یا میشه مواد رو به سلیقه خودت انتخاب کنی و سوپ خودتو درست کنی.
باز باران…

باز هم فصل بارشهای موسمی مالزی شروع شد… رعد و برقهای نا بهنگام که نیمه شب خواب آدم رو زایل میکنه … نزول یکدفعه در کوچه و خیابان که تا داخلی ترین لباسهای آدم رو هم خیس میکنه … طوفانهایی که باعث میشه تمام لباسهای شسته روی رخت پهن کن (اسم دیگه ای واسش پیدا نکردم، همینه؟) فرداش از روی زمین پیدا بشه …گلدانهای بیرون خونه هم به جای آبیاری، به خاکیاری احتیاج دارن، چون این بارونا تمام خاک گلدونایی که توی بالکن مسقف هستند رو هم میشوره و میبره.
FarmVille

در وصف خجسته دلی یک آدم گنده همین بس که جدیدا اونقدر سرش به بازی FarmVille گرم شده که ساعت بیرون رفتن با دوستش برای ناهارو به تاخیر میندازه تا محصولات مزرعه اش برسن و دروشون کنه بعد بره مبادا که بپلاسن!
استاذ

“ب” یک دختر مسلمان مالایی است که فوق لیسانسش را در دانشگاه مالایا گرفته و در حال حاضر هم ریسرچ اسیستانت است و هم مدرس 2 درس در همین دانشگاه… با بورس دولتی درس خوانده و سفرهای متعددی به کشورهای خارجی من جمله کشورهای اروپایی داشته است.. او یک بورس کامل برای دوره دکترایش در انگلیس دریافت کرده و تا چند ماه دیگر عازم انگلیس است.
ب معتقد است H1N1 را خداوند فرستاده که در این زندگی پر مشغله امروزی خدا را از یاد نبریم…
“ب” در روز جشن فارغ التحصیلی از صبح مریض میشود طوری که به قول خودش به اندازه 3 کیسه بالا می آورد…بعد چند روز او را میبینم میگوید برنامه دارد که امروز به “بانی” برود…میگوید قرار است یک “استاذ” را ملاقات کند…میگوید استاذ ها معلم های مذهبی هستند…او معتقد است که این استاذ دارای یک قدرت فوق العاده است و هر وقت او مشکلی دارد استاذ برایش آیه میخواند و او خوب میشود…از من میپرسد که میدانم سحر چیست؟ و بعد توضیح میدهد که یکی از آشنایان مادرش او را سحر کرده است چون او و خواهر دوقلویش همزمان مریض شده اند…میگویم شاید ویروسی وارد بدنت شده، دکتر نرفتی؟ میگوید به دکتر هم رفته و تمام آزمایشات را داده اما مشکلی نداشته است و هیچ علامتی از بیماری نداشته است…او تمام اینها را در حالی میگفت که تمام مدت دستمال به دست بینی روانش را پاک میکرد.
“ب” خیلی چیزهای دیگر هم در مورد حضور همیشگی یک جن با خوش گفت که استاذ آنرا درمان کرده….خیلی دلم میخواست با او به دیدن استاذ بروم اما آن روز سرم شلوغ بود…ار او خواستم دفعه بعدی که خواست برود به من هم بگوید…از من پرسید که جدی میگویم؟ و من تاکید کردم که بله…گفت پس این لبخند برای چیست؟!…گفتم که به خدا این عادت من است که موقع حرف زدن لبخند میزنم…تاکید کرد که نمیتونم از استاذ اطلاعات بگیرم و فقط برای درمان میتوانم پیش او بروم… گفتم میدانم ، من مشکل دارم و یکی بختم را بسته و باید استاذ مشکلم را حل بنماید! …قول داد که دفعه بعد مرا هم با خودش ببرد…هر چند که بعید میدانم حرفم را باور کرده باشد.
به هر حال امیدوارم این سحر و جادوی “ب” بعد از دیده بوسی اش به من سرایت نکرده باشد… علی الخصوص اگر از نوع H1N1 باشد!
fetus melon
آدمیزاد تا وقتی چیزی رو داره قدرشو نمیدونه” حکایت ماست…در سوپر مارکت مشغول خرید میوه و سبزی بودیم که چشمم خورد به میوه های کوچیک زرد رنگی که قشنگ و تمیز بسته بندی شده بود…گفتم این چیه؟کدو؟…همخونه عزیز گفت نه بابا لیمو …خانم چینی که مسوول معرفیش بود با لحن خیلی عاقل اندر سفیه به ما دو آدم ندید بدید گفت خربزه ست! خربزه کره ای..
”
ندید بدید هم خودتونین…خربزه هاتونم مثل خودتون سایزش آنرماله…نوبرشم آوردین جوجه خربزه میفروشین کیلویی 9000 تومن!
پ.ن. این فلفل نبین چه ریزه خیلی شیرین و خوشمزه بود.