Archive for آوریل, 2010
فقط اندکی حسادت
نگم عقده ای میشم به خدا…از صبح واسه مهمونی شب در حال بدو بدو و کمک به مامان بودم…جارو بکش میوه بشور…ظرف و ظروف بچین…عصر پیش از اومدن مهمونا در حالیکه داشتم میوه ها رو خشک میکردم دیدم مامانم با لحن مهربون پرسید چطوری خانوم خاسا؟ اومدم جواب بدم دیدم داره با شنگول خانوم ، گربه پا به ماهمون صحبت میکنه…بعد رفتن مهمونا هم در حال ناز و نوازش شیکم قلمبه اش کلی ازش عذر خواهی میکنه که مجبور شده به خاطر مهمونا بره بیرون…بدانید و آگاه باشید که این تبعیض آشکار بین بچه هاست که باعث میشه بچه بزرگه هر وقت کسی حواسش نیست یه کرمی به بچه کوچیکه بریزه…همین.