PostHeaderIcon میخواهم بروم…میخواهم بمانم…

همه غمهای روزهای غربت به یک طرف…غم روزهای آخر در خانه ات، در وطنت در طرف دیگر بیشتر سنگینی خواهد کرد…وقتی به تک تک اشیای خانه طوری چشم میدوزی گویی میخواهی تصویر آنرا برای همیشه در خاطرت ثبت کنی …وقتی دلتنگی را در چشم عزیزانت میخوانی و به دنبال عکس العمل مناسب میگردی و در نهایت خودت را بی تفاوتی میزنی در حالیکه درون خودت به تلخی زار میزنی…… وقتی روز آخر سعی میکنی تمام آثارت را از اتاقت و خانه محو کنی طوری که بعد از رفتنت دلتنگت نشوند…

من اینجا شر شر نرم و نوازشگر باران را در ناودان میشنوم از فکر اینکه فردا روز به جای آن غرشهای مهیب رعد و برق را خواهم شنید تنم مور مور میشود…وقتی به این فکر میکنم که آنجا شادی مردم را در عید سال نو مسیحی خواهم دید و عزیزانم در اینجا در ایام اندوهبار محرم با نگرانی اخبار سیاسی کشور را دنبال خواهند کرد دلم میگیرد…

دل نازک میشود آدم روزهای آخر…یک خداحافظی ساده را هم بر نمیتابد…

8 پاسخ به “میخواهم بروم…میخواهم بمانم…”

دادن پاسخ