Archive for نوامبر, 2009
27
بیست و هفت…دیگه خیلی بزرگ شدم…اولین عارضه شم صبح روز تولدم شروع شد…وقتی با برادر کوچیکترم پشت تلفن دعوا کردم که باید شمع 26 بگیره نه 27…
استخوان و ریشه
یکی از افکار غیر منسجمی که این روزها در ذهنم پرسه میزنه حسرت اینه که کاش آدمها جسم نداشتند…فکر اینکه اگر چنین میبود چه افرادی رو برای دوستی و یا زندگی انتخاب میکردم و چه بسا افرادی هیچ گاه وارد زندگیم نمیشدند…و چقدر از دغدغه های خاطر همه کم میشد…به راستی اگر “ما همه اندیشه ایم”، فلسفه وجود جسم چیست؟