استاذ

“ب” یک دختر مسلمان مالایی است که فوق لیسانسش را در دانشگاه مالایا گرفته و در حال حاضر هم ریسرچ اسیستانت است و هم مدرس 2 درس در همین دانشگاه… با بورس دولتی درس خوانده و سفرهای متعددی به کشورهای خارجی من جمله کشورهای اروپایی داشته است.. او یک بورس کامل برای دوره دکترایش در انگلیس دریافت کرده و تا چند ماه دیگر عازم انگلیس است.
ب معتقد است H1N1 را خداوند فرستاده که در این زندگی پر مشغله امروزی خدا را از یاد نبریم…
“ب” در روز جشن فارغ التحصیلی از صبح مریض میشود طوری که به قول خودش به اندازه 3 کیسه بالا می آورد…بعد چند روز او را میبینم میگوید برنامه دارد که امروز به “بانی” برود…میگوید قرار است یک “استاذ” را ملاقات کند…میگوید استاذ ها معلم های مذهبی هستند…او معتقد است که این استاذ دارای یک قدرت فوق العاده است و هر وقت او مشکلی دارد استاذ برایش آیه میخواند و او خوب میشود…از من میپرسد که میدانم سحر چیست؟ و بعد توضیح میدهد که یکی از آشنایان مادرش او را سحر کرده است چون او و خواهر دوقلویش همزمان مریض شده اند…میگویم شاید ویروسی وارد بدنت شده، دکتر نرفتی؟ میگوید به دکتر هم رفته و تمام آزمایشات را داده اما مشکلی نداشته است و هیچ علامتی از بیماری نداشته است…او تمام اینها را در حالی میگفت که تمام مدت دستمال به دست بینی روانش را پاک میکرد.
“ب” خیلی چیزهای دیگر هم در مورد حضور همیشگی یک جن با خوش گفت که استاذ آنرا درمان کرده….خیلی دلم میخواست با او به دیدن استاذ بروم اما آن روز سرم شلوغ بود…ار او خواستم دفعه بعدی که خواست برود به من هم بگوید…از من پرسید که جدی میگویم؟ و من تاکید کردم که بله…گفت پس این لبخند برای چیست؟!…گفتم که به خدا این عادت من است که موقع حرف زدن لبخند میزنم…تاکید کرد که نمیتونم از استاذ اطلاعات بگیرم و فقط برای درمان میتوانم پیش او بروم… گفتم میدانم ، من مشکل دارم و یکی بختم را بسته و باید استاذ مشکلم را حل بنماید! …قول داد که دفعه بعد مرا هم با خودش ببرد…هر چند که بعید میدانم حرفم را باور کرده باشد.
به هر حال امیدوارم این سحر و جادوی “ب” بعد از دیده بوسی اش به من سرایت نکرده باشد… علی الخصوص اگر از نوع H1N1 باشد!