Archive for آگوست, 2009
FarmVille

در وصف خجسته دلی یک آدم گنده همین بس که جدیدا اونقدر سرش به بازی FarmVille گرم شده که ساعت بیرون رفتن با دوستش برای ناهارو به تاخیر میندازه تا محصولات مزرعه اش برسن و دروشون کنه بعد بره مبادا که بپلاسن!
استاذ

“ب” یک دختر مسلمان مالایی است که فوق لیسانسش را در دانشگاه مالایا گرفته و در حال حاضر هم ریسرچ اسیستانت است و هم مدرس 2 درس در همین دانشگاه… با بورس دولتی درس خوانده و سفرهای متعددی به کشورهای خارجی من جمله کشورهای اروپایی داشته است.. او یک بورس کامل برای دوره دکترایش در انگلیس دریافت کرده و تا چند ماه دیگر عازم انگلیس است.
ب معتقد است H1N1 را خداوند فرستاده که در این زندگی پر مشغله امروزی خدا را از یاد نبریم…
“ب” در روز جشن فارغ التحصیلی از صبح مریض میشود طوری که به قول خودش به اندازه 3 کیسه بالا می آورد…بعد چند روز او را میبینم میگوید برنامه دارد که امروز به “بانی” برود…میگوید قرار است یک “استاذ” را ملاقات کند…میگوید استاذ ها معلم های مذهبی هستند…او معتقد است که این استاذ دارای یک قدرت فوق العاده است و هر وقت او مشکلی دارد استاذ برایش آیه میخواند و او خوب میشود…از من میپرسد که میدانم سحر چیست؟ و بعد توضیح میدهد که یکی از آشنایان مادرش او را سحر کرده است چون او و خواهر دوقلویش همزمان مریض شده اند…میگویم شاید ویروسی وارد بدنت شده، دکتر نرفتی؟ میگوید به دکتر هم رفته و تمام آزمایشات را داده اما مشکلی نداشته است و هیچ علامتی از بیماری نداشته است…او تمام اینها را در حالی میگفت که تمام مدت دستمال به دست بینی روانش را پاک میکرد.
“ب” خیلی چیزهای دیگر هم در مورد حضور همیشگی یک جن با خوش گفت که استاذ آنرا درمان کرده….خیلی دلم میخواست با او به دیدن استاذ بروم اما آن روز سرم شلوغ بود…ار او خواستم دفعه بعدی که خواست برود به من هم بگوید…از من پرسید که جدی میگویم؟ و من تاکید کردم که بله…گفت پس این لبخند برای چیست؟!…گفتم که به خدا این عادت من است که موقع حرف زدن لبخند میزنم…تاکید کرد که نمیتونم از استاذ اطلاعات بگیرم و فقط برای درمان میتوانم پیش او بروم… گفتم میدانم ، من مشکل دارم و یکی بختم را بسته و باید استاذ مشکلم را حل بنماید! …قول داد که دفعه بعد مرا هم با خودش ببرد…هر چند که بعید میدانم حرفم را باور کرده باشد.
به هر حال امیدوارم این سحر و جادوی “ب” بعد از دیده بوسی اش به من سرایت نکرده باشد… علی الخصوص اگر از نوع H1N1 باشد!
سفر نامه کاجانگ
کاجانگ شهر کوچکی است که در جنوب کوالا لومپور قرار گرفته و به ساته (نوعی غذا) های معروفش شهرت داره…بافت شهر مثل سایر شهرهای کوچیک مالزی از قبیل ملاکا و ایپوه هست (به طور کلی در مالزی از این سر کشور به اون سرش هم بری تفاوت چندانی در مناظر و محیط حس نمیکنی) : تعدادی خیابان باریک که دو طرفش رو مغازه های یک یا دو طبقه احاطه کرده ان…بیشترشون هم صنایع دستی چینی یا پارچه های رنگارنگ هندی و مالایی میفروشند…از آپارتمانهای بلند و مراکز خرید آنچنانی خبری نیست…بیشتر خانه ها کوتاه و دارای شیروانی های زنگ زده فلزی هستند…

و در مرکز شهر تعدادی رستوران قدیمی که ساته و سایر غذاهای مالایی میفروشند..گردانندگان این مغازه ها هم عمرشاه به قدمت همین رستورانها میرسه و اکثرا چینی هستند…کارگران جوان رستوران هم اغلب هندی یا اندونزیایی هستند…

ساته هم نوعی جوجه کباب شیرین هست که روی سیخهای چوبی نازک کباب میشه و با سس بادوم زمینی تند سرو میشه…مرغها رو معمولا قبل از پختن توی مخلوطی که حاوی شکر و lemon grass (نوعی گیاه با طعم مرکبات) هست مارینه میکنن…من تفاوت چندانی بین این ساته و اونهایی که داخل شهر خورده بودم ندیدم، جز اینکه شاید این یکی کمی معطر تر بود، و البته برنجش رو هم داخل برگ نارگیل که بافته شده بود می آوردند…


در قدیم نوشیدنی که همراه ساته مرسوم بوده آب نیشکر بوده…یک چیز دیگه هم که قدیم مرسوم بوده این بوده که همون اول از مشتری نمی پرسیدن چند سیخ میخواد. یک ظرف پر جلوی مشتری میداشتن که هر قدر خواست بخوره…موقع حساب کردن سیخهای خالی رو میشمردن تا ببینن چند تا خورده شده. این سیستم حسابداری مبنی بر اعتماد امروزه بر چیده شده.