Archive for آوریل, 2008

PostHeaderIcon سفر…

ترم دوم هم به پایان رسید…صبر من هم داشت به انتها میرسید…سختی ها زیاد بود این ترم…و دلتنگیها…نه مالزی جذابیت سابق رو داشت و نه آدمها معرفت مورد انتظار رو… هنوز هم تردید ندارم که راه درست رو انتخاب کردم بین موندن و اومدن…تردیدم تنها در ادامه راهست…هیچگاه از سختیها واهمه نداشته ام…همیشه پر کشمکش ترین راهها را برگزیده ام…اما هر چه پیشتر میروم محتاط تر میشوم…

“در ابتداي راه زيبايي دور دست ما را شيفته حركت مي‌كند، چون به ميانه مي‌رسيم تازه زيبايي و سختي سفر را مي‌فهميم، از اينجا دو دسته مي‌شويم، دسته‌اي كه شيفته‌ي ايستادن هستند و دسته‌اي كه مشتاق رفتن. به ناچار با عزيزان خداحافظي مي‌كنيم و به اميد دوستان جديد مي‌رويم. ”

خسته ام…اما…میدانم ، دوست ندارم میانه راه بایستم…

PostHeaderIcon

“مالتس انسان را به دوچرخه تشبیه کرده است…ما تعادل خود را زمانی حفظ میکنیم که به جلو به طرف چیزی در حرکت باشیم…موقعی که روی دوچرخه نشسته ایم و حرکت نمیکنیم، تعادل خود را از دست داده و به زمین می افتیم.”

سایکو سایبر نتیکس 2000

PostHeaderIcon این روزها من همش عصبانی هستم…

این روزها من همش عصبانی هستم…
من حوصله جواب دادن به سوالهای تکراری یا احمقانه را ندارم…
من حوصله درس خواندن ندارم…
من از اینکه در شرایط بی حوصلگی پیشنهاد ریسرچ اسیستنتی استادم را قبول کرده ام عصبانی هستم…
من از دست آدمهای فضول و خاله زنک دور و برم خسته هستم…
من از اینکه انقدر بی تفاوت شده ام ناراضی هستم…
من از اینکه کسی نیست که سرش غر بزنم ناراحت هستم…
من از اینکه آدمها را آنطور که هستند نمیبینم ناراحت هستم…
من یک الهام عصبانی بد اخلاق بی حوصله ناراحت هستم…

PostHeaderIcon ما کجا…

من و الهه از بچگی با هم بزرگ شدیم…تو یه خونه…با هم به یه مدرسه میرفتیم…هر چند که به خاطر تشابه اسمی و یکی بودن اسم فامیلمون هیچ وقت مارو تو یه کلاس نمینداختند…شیطنت ها و بازیهای کودکیمون با هم بود…نامه نگاری هامون…اذیت کردن عمو کوچیکه…رفتن به پارک و شهر بازی…خریدن آلو و لواشک کثیف دور از چشم مامانامون و پیدا کردن مخفیگاهی برای خوردنشون…
و الهه الان ، هزاران کیلومتر دورتر از من، لباس سفید عروسی به تن کرده…و داره به خونه آرزوهاش میره…چند روز پیش میگفت دوست داشتیم تو عروسیمون بودی…
اون الان اونجا و…من…به دنبال مقاله و فکر مطالبی که باید پس فردا تحویل استادم بدم…

PostHeaderIcon دیروز..امروز…فردا

از دی چو گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش عمر بر باد مکن

نمیدونم چه حکمتیه که آخر ترم که انقدر کار دارم که نمیدونم به کدوم برسم ، تصمیم میگیرم به جملات حکیمانه بزرگان عمل کنم.

پ.ن.دست آرش درد نکنه بابت نقل و انتقالات به مکان جدید

PostHeaderIcon بدذات!

آآقا یا خانم مارمولک نسبتا محترم،
حیف که طرفدار حقوق شما و کلیه حیوانات هستم…وگرنه اگر دستم بهت میرسید میدونستم چی کارت کنم…مگه دستشویی قبلی شما کنار یخچال چه عیبی داشت که الان نقل مکان کردین روی ماکرو ویو؟