Archive for ژانویه, 2008

PostHeaderIcon شیشکی ما رو دوست نداره

دوست ایرانی ای داریم که سیتیزن آمریکاست و اینجا درس میخواند…پریروز تعریف میکرد که از سفارت آمریکا برایش ای میل زده اند و گفته اند قرار است اطراف KLCC تظاهرات شود، برای حفاظت از جان خود بهتر است به آنجا رفت و آمد نکند…

نمیدونم چرا هیچ کی ما رو دوست نداره؟ا

PostHeaderIcon تای پو سان

اامروز به مراسم دیدنی تای پوسان در بانو کیوز رفتیم…باور نکردنی بود…چیزایی که فکر میکردم تردستی و حقه است به چشم خودم دیدم…مرتاض هایی که از صورت و بدن خودشون سیخ رد کرده بودن و یا با قلابهایی که از پوست بدنشون رد کرده بودن یک ارابه رو میکشیدن….وحتی یکذره خونریزی نداشتند…..تعدادیشون چیزهایی شبیه علم های ما تزیین شده با پر طاووس و گل و مجسمه های خدایانشون رو حمل میکردن که اون رو هم با قلاب به پوست بدنشون وصل کرده بودن…و با صدای طبل به حالتی شبیه خلسه فرو رفته بون و ذکر هایی میگفتن و میرقصیدند و می چرخیدند انگار جمعیت رو نمیدیدن….تعدایشون به قلابهای بدنشون ظرفهای کوچکی از شیر بز با میوه هایی مثل سیب وصل کرده بودن که با خودشون به معبدهای بالای کوه میبردن و به عنوان تبرک به مردم میدادن…

در حاشیه: کناره های خیابونها بساط سلمانی ها به راه بود که کله ها رو از ته میتراشیدند و گوش و بینی هم سوراخ میکردند…هندی هایی که از اطراف اومده بودند هم گوشه به گوشه زیرانداز پهن کرده بودن و اطراق کرده بودن…

پ.ن.مراسم امسال بنا به گفته دوستان هندیمون خیلی خلوت تر از سالهای پیش بود …علتش هم ظاهرا مسایل سیاسی و تظاهرات اخیر هندی های مالزی بر سر انتخابات نماینده هاست…

پ.ن۲.اطلاعات بیشتر از این مراسم رو در اینجا و اینجا میتونین بخونین…

PostHeaderIcon دنيا گرده…

این حرفت خیلی به دلم نشست:

يادت باشه دنيا گرده,هر وقت احساس كردي به آخر رسيدي شايد در نقطه شروع باشي…

PostHeaderIcon من قاضی نیستم

تمام زندگیم حرفا و رفتارهای آدمها رو تحلیل کردم، قضاوت کردم و برای خودم دسته بندی کردم…کم کم متوجه شدم تعداد آدمایی که توی گروهی قرار میگیرند که باید ازشون دوری کنم داره خیلی زیاد میشه…و چقدر پذیرش چنین افرادی برام سخت بود…

جدیدا دارم یاد میگیرم ببینم اما قضاوت نکنم…خودم باشم …با دیدن یا شنیدن خیلی چیزا ناراحت نشم…علت رفتارهارو جستجو نکنم…بپذیرم و خودم رو اذیت نکنم…و به این باور برسم که اگه سعی کنم خوب باشم آدمای خوب سر راهم قرار میگیرند…و این یعنی آرامش….

PostHeaderIcon کلویید

1231588167_keloid

کسانی که در مالزی زندگی کرده اند حتما تا به حال متوجه برجستگی زخم مانندی که روی بازوی چینیها و مالاییهای اینجا شده اند. . به قول یکی از آشناها راه تشخیص یه چینی مالایی از یه چینی چین همین زخم روی بازو هست. این برجستگی گوشتی مربوط به تزریق واکسن ب س ژ است که تو بیشتر ما به شکل یک دایره سفید و تا حدی فرو رفته روی بازو دیده میشه.
این جای زخم که KLOID نامیده میشه و به رشد بیش از حد سلولهای فیبری پوست اطلاق میشه یکی از عوارض تزریق این واکسن به شمار میاد… راه درمان اون هم یا جراحی و لیزر هست یا موادی که به زیر پوست تزریق میشه و سطح پوست رو صاف میکنه.
با اینکه تزریق این واکسن اجباریه من تا قبل از اومدن به مالزی چنین چیزی رو ندیده بودم…نمیدونم این به نوع بدن مالاییها بستگی داره یا شیوه تزریق متفاوته؟؟؟

PostHeaderIcon دوباره…

من برگشتم…ایران خیلی خوب بود…دیدار فامیل و دوستان بعد چند ماه…مهمانی های پشت سر هم که نتیجه اش 5 کیلو اضافه ورن بود…

الان 10 روزی هست که برگشتم…اولین چیزی که باهاش روبرو شدم یک کمد پر از لباسهای کپک زده بود!…روز آخری که رفتم با عجله لباسهامو از روی بند جمع کردم…فکر نمیکردم نم داشته باشه و چنین بلایی به سرم بیاره…بعد از اینکه از شست و شو و اطو کشی خلاص شدم فرصت مناسبی بود برای گشت و گذار…شهر تاریخی ملاکا رو بالاخره دیدم…همینطور پورت دیکسون…به آکواریوم بزرگ klcc هم سر زدم…حالا هم کم کم همه چیز داره به روال عادی خودش برمیگرده…خرید های روزمره برای خانه…شست و شو و …باز درسها شروع شده و تا چند هفته دیگه خرواری از درس و مشق مانده روی سرم آوار میشه…روز از نو روزی از نو….