PostHeaderIcon چشمها را باید شست…

در ایستگاه اتوبوس :

همینطور که منتظر اومدن اتوبوس وایستاده بودم چشمم از دور به دانشجوی نابینای ایرانی بود که با کمک یه دانشجوی سیاه پوست داشت از کتابخونه بیرون می اومد.اون دانشجوی نابینا رو تو جلسه معارفه دانشگاه دیده بودم…نطق خیلی تأثیر گذاری هم کرد…شاکی بود از امکانات کمی که دانشگاه برای دانشجویانی مثل اون داره …تعداد کم کتابهای به خط بریل و اینکه رییس دانشگاه بهش وقت ملاقات نمیده تا در مورد مشکلاتش باهاش صحبت کنه(رییس دانشگاه هم دید جلوی اون همه دانشجوی جدید داره اوضاع بد میشه!همونجا به منشیش سپرد که براش یه وقت ملاقات بذاره.)…تو این فکر بودم که این آقا چه اراده ای داره و با وجود نابینا بودنش چه طور تو به مملکت غریب درس میخونه و گلیم خودش رو از آب بیرون میکشه که اون دانشجوی سیاه پوستی که دیده بودم به سمت ما اومد و بی مقدمه پرسید شما ایرانی هستین؟

-بله

:من ترم قبل یه همگروهی ایرانی داشتم…از رو شباهت شما به اون فهمیدم باید ایرانی باشید.

-شما اهل کجایین؟

:غنا

-غنا تو آفریقاست دیگه؟(آخر اطلاعات عمومی ام!)

:بله دیگه…رنگ پوستمو نمیبینین؟!

-پس چه راه دوری اومدین؟

:بله…40 ساعت راهه…3 روز طول میکشه!!!

بی اختیار یاد جمله ای که رو تابلوی خونه خاله ام خونده بودم افتادم:”غصه میخوردم که کفش ندارم،یکی را دیدم که پا نداشت”

33 پاسخ به “چشمها را باید شست…”

دادن پاسخ