روزهای مالزی
خوب از صدقه سر هکر های عزیز مدتی نتونستم مطلب جدید بنویسم…واسه همینم این پست یه کم طولانی میشه…از کجا شروع کنم؟
۱-پریروز بالاخره قسمت شد بریم استادیوم…با وجود بارون سیل آسایی که از صبحش میبارید و با توجه به اینکه در 13 بودن ید طولایی دارم گفتم حتما بازی کنسل میشه…که نشد…عصر به همراه 10 تا از بچه های دانشگاه رفتیم استادیوم بوکیت جلیل…و اونجا با خیل عظیم ایرانی ها مواجه شدیم…حتی چند تایی از همکلاسی های دوران لیسانسم رو دیدم … نکته جالب توجه جمعیت زیاد چینی ها بود، که به طرفداری از همکیشان کره ایشون اومده بودن اونا رو تشویق کنن (شاید واسه اینکه دق دلی باخت به ایران رو خالی کنن!) از اون طرف برادران غیور دینی مالایی! برای تشویق تیم ما به جایگاه ایرانی ها اومده بودن…هیجان اونا در طول مسابقه بیشتر از ما بود…بعد از باخت تیم ما هم ناراحت تر و بهت زده ورزشگاهو ترک کردن …قابل توجه مسوولینی که از ورود خانمها به استادیوم جلوگیری میکنن ، جو استادیوم هم بسیار سالم بود حالا بگذریم که تنها کسایی که در خلال بازی به داور فحش میدادن برادران دینیمون بودن نه ایرانی ها!…بیشتر از نصف استادیوم هم خالی بود…بنا بر این با خرید ارزان ترین بلیط ایرانی بازی درآوردیم و در جایگاه بزرگان نشستیم!…
یه مساله دیگه این بود که همین که ایرانی ها شروع به رقص و آواز میکردن، تعدادی از برادرای هموطن با زدن طبل و شیپور سعی میکردن توجه ها رو به خودشون معطوف کنن تا مانع رقصیدن ملت بشن…اینجا هم دست بردار نیستن…آخر بازی هم که از شانس بد اونجوری باختیم…انصافا به نسبت بقیه بازی ها بچه ها خوب بازی کردن…دیدن گریه هاشون آخر بازی دردناک بود…خودمونیم بیشتر از 2 ساعت دویدن تو این هوای بسیار گرم برای گرفتن این نتیجه دردناکه دیگه!
۲-امروز با دوستم به اتفاق آقای اندرو (صاحبخونه مون) رفته بودیم خرید یه سری وسایل…چقدر این مرد نازنینه…یه آقای 62 ساله فوق العاده با روحیه و پر انرژی…گاهی حس میکنم از من جوون تره این مرد…زندگی خوب و سالمی داره…خودش میگه من قصد دارم 100 سال زندگی کنم…برای همین نه سیگار میکشه نه مشروب میخوره ورزش هم میکنه…عضو چندین باشگاه گلف معروفه و عاشق نوه هاشه…تقریبا هر جای دیدنی که ما اینجا دیدیم رو اون نشونمون داده…هتل آوانا،ارتفاعات گنتینگ،معبد باتو کیو ، تروپیکانا…اولین غذای درست حسابی و البته گرون که اینجا خوردیم هم مهمون اون بودیم…موقعی هم که خونه رو ازش اجاره کردیم دیدیم یخچال خونه رو پر کرده از نوشابه ، پرتقال ، هندونه ، خربزه، یه جور میوه محلی … چیزای دیگه از نمک و شکر و روغن بگیر تا شیر کاکائو و نسکافه آماده و بیسکوییت و حتی مواد پاک کننده هم برامون گذاشته بود…یه دسته گل هم خریده بود و روی میز گذاشته بود…خلاصه به معنای واقعی کلمه کوووول ! امروز هم وقتی برای گرفتن راهنمایی و پرسیدن اینکه صندلی کامپیوتر از کجا میتونیم بخریم باهاش تماس گرفتیم، خودش نقش تاکسی رو به عهده گرفت و از ساعت 2 بعد از ظهر تا 8 شب پا به پای ما این ور و اون ور اومد…آخرش من و دوستم دیگه بریده بودیم اما اون همچنان پر انرژی ما رو این ور اون ور میبرد که نشونمون بده مثلا فلان میوه خوبو اینجا میتونین بخرین،این رستورانا فلان غذا رو دارن بیاین بریم توش یه چرخی بزنیم! بیاین آب سویای تازه امتحان کنین…بریم به قهوه بخوریم…به واسطه ایشون کشف کردیم که در مالزی هم چیزی به اسم نان وجود داره…بسی خوشحال شدیم چون دیگه قیافه مون شبیه نون تست شده…ازش پرسیدیم کجا داره،گفت الان خودم قصد داشتم ببرمتون! خلاصه رفتن همانا و نشستن و خوردن همانا…البته این نانی که ما گرفتیم با نانهای وطنی کمی توفیر داشت…چون به توصیه اندرو ساده شو نگرفتیم و در عوض نان سیر و نان کشمیر (نانی که وسطش کشمش داشت) رو امتحان کردیم…که اونو با 2 جور سوپ که یکیشون یه چیزی شبیه عدسیه میخورن…باز به پیشنهاد اندرو ناسی لماک رو هم امتحان کردیم…چه غذای شلم شوربایی بود!…برنح پخته شده با آب نارگیل به همراه لوبیای خشک و ماهی ریز سرخ شده ، یه جور سس تند و یه نیمرو روش! که معمولا این رو با مرغ میخورن.دیگه به حد ترکیدن رسیدیم و خوشبختانه آقای اندرو کوتاه اومد و برگشتیم خونه…