Archive for جولای, 2007
منتظرم
منتظرم…
منتظر روزی که برام مثل یه نقطه کوچیک و بی اهمیت بشی…
مثل همه آدمای بی اهمیت زندگیم…
اون وقت به خدا میگم:
“دیگه برام مهم نیست…اگه خواستی میتونی ببخشیش”
چشمها را باید شست…
در ایستگاه اتوبوس :
همینطور که منتظر اومدن اتوبوس وایستاده بودم چشمم از دور به دانشجوی نابینای ایرانی بود که با کمک یه دانشجوی سیاه پوست داشت از کتابخونه بیرون می اومد.اون دانشجوی نابینا رو تو جلسه معارفه دانشگاه دیده بودم…نطق خیلی تأثیر گذاری هم کرد…شاکی بود از امکانات کمی که دانشگاه برای دانشجویانی مثل اون داره …تعداد کم کتابهای به خط بریل و اینکه رییس دانشگاه بهش وقت ملاقات نمیده تا در مورد مشکلاتش باهاش صحبت کنه(رییس دانشگاه هم دید جلوی اون همه دانشجوی جدید داره اوضاع بد میشه!همونجا به منشیش سپرد که براش یه وقت ملاقات بذاره.)…تو این فکر بودم که این آقا چه اراده ای داره و با وجود نابینا بودنش چه طور تو به مملکت غریب درس میخونه و گلیم خودش رو از آب بیرون میکشه که اون دانشجوی سیاه پوستی که دیده بودم به سمت ما اومد و بی مقدمه پرسید شما ایرانی هستین؟
-بله
:من ترم قبل یه همگروهی ایرانی داشتم…از رو شباهت شما به اون فهمیدم باید ایرانی باشید.
-شما اهل کجایین؟
:غنا
-غنا تو آفریقاست دیگه؟(آخر اطلاعات عمومی ام!)
:بله دیگه…رنگ پوستمو نمیبینین؟!
-پس چه راه دوری اومدین؟
:بله…40 ساعت راهه…3 روز طول میکشه!!!
بی اختیار یاد جمله ای که رو تابلوی خونه خاله ام خونده بودم افتادم:”غصه میخوردم که کفش ندارم،یکی را دیدم که پا نداشت”
روزهای مالزی
خوب از صدقه سر هکر های عزیز مدتی نتونستم مطلب جدید بنویسم…واسه همینم این پست یه کم طولانی میشه…از کجا شروع کنم؟
۱-پریروز بالاخره قسمت شد بریم استادیوم…با وجود بارون سیل آسایی که از صبحش میبارید و با توجه به اینکه در 13 بودن ید طولایی دارم گفتم حتما بازی کنسل میشه…که نشد…عصر به همراه 10 تا از بچه های دانشگاه رفتیم استادیوم بوکیت جلیل…و اونجا با خیل عظیم ایرانی ها مواجه شدیم…حتی چند تایی از همکلاسی های دوران لیسانسم رو دیدم … نکته جالب توجه جمعیت زیاد چینی ها بود، که به طرفداری از همکیشان کره ایشون اومده بودن اونا رو تشویق کنن (شاید واسه اینکه دق دلی باخت به ایران رو خالی کنن!) از اون طرف برادران غیور دینی مالایی! برای تشویق تیم ما به جایگاه ایرانی ها اومده بودن…هیجان اونا در طول مسابقه بیشتر از ما بود…بعد از باخت تیم ما هم ناراحت تر و بهت زده ورزشگاهو ترک کردن …قابل توجه مسوولینی که از ورود خانمها به استادیوم جلوگیری میکنن ، جو استادیوم هم بسیار سالم بود حالا بگذریم که تنها کسایی که در خلال بازی به داور فحش میدادن برادران دینیمون بودن نه ایرانی ها!…بیشتر از نصف استادیوم هم خالی بود…بنا بر این با خرید ارزان ترین بلیط ایرانی بازی درآوردیم و در جایگاه بزرگان نشستیم!…
یه مساله دیگه این بود که همین که ایرانی ها شروع به رقص و آواز میکردن، تعدادی از برادرای هموطن با زدن طبل و شیپور سعی میکردن توجه ها رو به خودشون معطوف کنن تا مانع رقصیدن ملت بشن…اینجا هم دست بردار نیستن…آخر بازی هم که از شانس بد اونجوری باختیم…انصافا به نسبت بقیه بازی ها بچه ها خوب بازی کردن…دیدن گریه هاشون آخر بازی دردناک بود…خودمونیم بیشتر از 2 ساعت دویدن تو این هوای بسیار گرم برای گرفتن این نتیجه دردناکه دیگه!
۲-امروز با دوستم به اتفاق آقای اندرو (صاحبخونه مون) رفته بودیم خرید یه سری وسایل…چقدر این مرد نازنینه…یه آقای 62 ساله فوق العاده با روحیه و پر انرژی…گاهی حس میکنم از من جوون تره این مرد…زندگی خوب و سالمی داره…خودش میگه من قصد دارم 100 سال زندگی کنم…برای همین نه سیگار میکشه نه مشروب میخوره ورزش هم میکنه…عضو چندین باشگاه گلف معروفه و عاشق نوه هاشه…تقریبا هر جای دیدنی که ما اینجا دیدیم رو اون نشونمون داده…هتل آوانا،ارتفاعات گنتینگ،معبد باتو کیو ، تروپیکانا…اولین غذای درست حسابی و البته گرون که اینجا خوردیم هم مهمون اون بودیم…موقعی هم که خونه رو ازش اجاره کردیم دیدیم یخچال خونه رو پر کرده از نوشابه ، پرتقال ، هندونه ، خربزه، یه جور میوه محلی … چیزای دیگه از نمک و شکر و روغن بگیر تا شیر کاکائو و نسکافه آماده و بیسکوییت و حتی مواد پاک کننده هم برامون گذاشته بود…یه دسته گل هم خریده بود و روی میز گذاشته بود…خلاصه به معنای واقعی کلمه کوووول ! امروز هم وقتی برای گرفتن راهنمایی و پرسیدن اینکه صندلی کامپیوتر از کجا میتونیم بخریم باهاش تماس گرفتیم، خودش نقش تاکسی رو به عهده گرفت و از ساعت 2 بعد از ظهر تا 8 شب پا به پای ما این ور و اون ور اومد…آخرش من و دوستم دیگه بریده بودیم اما اون همچنان پر انرژی ما رو این ور اون ور میبرد که نشونمون بده مثلا فلان میوه خوبو اینجا میتونین بخرین،این رستورانا فلان غذا رو دارن بیاین بریم توش یه چرخی بزنیم! بیاین آب سویای تازه امتحان کنین…بریم به قهوه بخوریم…به واسطه ایشون کشف کردیم که در مالزی هم چیزی به اسم نان وجود داره…بسی خوشحال شدیم چون دیگه قیافه مون شبیه نون تست شده…ازش پرسیدیم کجا داره،گفت الان خودم قصد داشتم ببرمتون! خلاصه رفتن همانا و نشستن و خوردن همانا…البته این نانی که ما گرفتیم با نانهای وطنی کمی توفیر داشت…چون به توصیه اندرو ساده شو نگرفتیم و در عوض نان سیر و نان کشمیر (نانی که وسطش کشمش داشت) رو امتحان کردیم…که اونو با 2 جور سوپ که یکیشون یه چیزی شبیه عدسیه میخورن…باز به پیشنهاد اندرو ناسی لماک رو هم امتحان کردیم…چه غذای شلم شوربایی بود!…برنح پخته شده با آب نارگیل به همراه لوبیای خشک و ماهی ریز سرخ شده ، یه جور سس تند و یه نیمرو روش! که معمولا این رو با مرغ میخورن.دیگه به حد ترکیدن رسیدیم و خوشبختانه آقای اندرو کوتاه اومد و برگشتیم خونه…
لمانگ
اولین غذای محلی که تو مالزی خوردم و خوشم اومد ، لمانگ بود.این غذا که یه جور کیک برنجیه به این صورت تهیه میشه که برنج و شیر نارگیل (santan) رو داخل ساقه های بامبو که از قبل دیواره های داخلیش رو با برگ موز پوشوندن میریزن و روی آتیش میذارن تا بپزه.
بعد از پخته شدن، ساقه های بامبو رو به قطعات کوچک میشکنند و برنجی که داخل برگ پیچیده شده رو از ساقه جدا میکنن و سرو میکنن.این استوانه هایی که ظاهرش شبیه کالباس خودمونه همین لمانگه.
درسته که ظاهرا دستور تهیه اش ساده است ، اما چون موقع پختن خیلی دود میکنه مردم ترجیح میدن آماده اش رو بخرن تا اینکه تو خونه درست کنن.فکر کنم به همین دلیل هم هست که توی شهر جایی ندیدم که این غذا رو درست کنن. یه سری دکه های خارج شهر توی جاده هست که لمانگ داره.صاحبان این دکه ها هم از مالایی های سنتی هستند.موقعی که ما روی صندلی های جلوی دکه نشسته بودیم با دقت زیاد مارو برانداز میکردن و به زبان مالایی به همدیگه چیزایی میگفتن.بالاخره یکیشون طاقت نیاورد و اومد ازمون پرسید:Arab?haaa?
-No,we are not arab :
Where from? -
We are from Iran :
Moslim?
- Yes,moslim
دوباره با تعجب پرسید:Muslim?! ما هم دوباره تکرار کردیم:yeah,Muslim,muslim. نمیدونم چرا بنده خدا موقعی که میرفت هنوز انگار باورش نشده بود.
۱۳ دوست داشتنی من
هر کی ندونه میگه عاشقم…اومدم یه پست دیگه رو بپاکم ، پست “13 دوست داشتنی من” پرید…من که از رو نمیرم…یه بار دیگه میذارمش…
۱۳ دوست داشتنی من
وقتی روز ۱۳ ام ماه باشه…استاد چینی بد لهجه که به زور یه کلمه از حرفاشو میفهمی تا ساعت ۹ شب سر کلاس نگهت میداره…بستنی که فکر میکنی با طعم توت فرنگیه یه طعم دیگه میده…ساندویچ چیکن برگری که از بوفه دانشگاه میخری ، شیرین + تند + با طعم پرتقال از آب در می یاد…ساعت ۹:۳۰ شب بیشتر از نیم ساعت تو ایستگاه اتوبوس منتظر میمونی تا یه اتوبوس پر آدم از راه برسه…
بعد همه اینا وقتی میرسی خونه ، یه کاسه کوچولو برنج و قیمه از دیروز مونده – که سابق بر این حتما خوراک سطل آشغال میشد – آی مزه میده!
پ.ن:من از این Skype بسیار خوشم آمد.کیفیت webcam اش فوق العاده بهتر از Y!messenger و MsnMessenger هست.تاخیر بین صدا و تصویر هم خیلی کمتره.این نرم افزار رو هم به لیست راهکارهای ضد هومسیک شدن اضافه میکنم،چون باعث شد ظهر یه یک ساعتی خودمو در جمع خانواده ام حس کنم
خطاب به یک دوست
همیشه وقتی میفهمم کسی داره بهم دروغ میگه دچار همین حس میشم… یه تنفر و انزجار شدید از آدما و محیط…اوج بیزاری…چقدر آدمها به بیراهه میروند…مسایل جزیی و پیش پا افتاده واقعا این ارزش رو ندارند که شخصیت انسانیت رو انقدر تنزل بدی…مهم نیست …فقط فاصله ها رو بیشتر کردی…
پ.ن.من خیلی وقته که نقد کردن شخصیت تو و دوستت و امثال شما رو کنار گذاشتم…
اندر حکایات سینما رفتن در بلاد غربت
این روزا فیلم Transformers که همزمان داره تو سینماهای مالزی هم اکران میشه خیلی سرو صدا کرده…ما هم برای اینکه از قافله عقب نمونیم گفتیم بریم سینما فیلمو ببینیم…رفتیم سینمایی که طبقه آخر midvalley یه…این سینما 18 سالن داره که 10 تای اونها به فاصله هر یه ربع یکبار فیلم Transformers رو نمایش میدن…همه هم گذشته از اینکه چه فیلمی میخوان برن تو یه صف می ایستن…بعد از ایستادن تو یه صف طول و دراز که رسیدیم به یکی از گیشه ها دیدیم که تا ساعت 12شب همه بلیط ها رزروه(حالا ساعت چند بود…4 بعد از ظهر)! انتخاب بعدی که Fantastic four 2 بود هم به همین دلیل عملی نشد…آخرش چه فیلمی رفتیم؟…Surf’s up!!! نگین که آدم در سن 24 سالگی نمیتونه بره سینما کارتون نگاه کنه
من هوم سیک نیستم، نیستم، نیستم…
وارد قسمت ناجالب اقامتم در اینجا دارم میشم و اونم homesick شدنه…بدتر از بدش اینه که مصادف شده با شروع کلاسهام در دانشگاه…امروز اولین کلاسم برگزار شد…بر خلاف تصورم که فکر میکردم نصف کلاس ایرانی باشند ، جز من و دوست هم خونه ام ایرانی دیگه ای نداشتیم.جلسه اول هم به معرفی خیلی اجمالی درس گذشت که 1 ساعت بیشتر طول نکشید…بعد هم ازمون خواست که گروههای 3 نفره برای انجام پروژه هارو تا آخر وقت کلاس مشخص کنیم…من و دوستم هم تازه داشتیم با هم بحث میکردیم که وقتی هنوز کسی رو نمیشناسیم چطور هم گروهی انتخاب کنیم که از پشت سرمون یه پسر چینی فوری گفت میشه من با شما دو تا باشم؟! ما هم کمی تو رودرواسی موندیم و گفتیم باشه…خودشو معرفی کرد و گفت که اونم مسلمونه…اسم چینیش Fogou بود و اسم اسلامیش علی! (ظاهرا چینی ها با توجه به مذهبشون یه اسم دیگه هم دارن…صاحبخونه ما هم که یه چینی مسیحیه یه اسم طولانی چینی داره ولی همه به اسم Christian اش Andrew صداش میکنن. ).قبلا از آقای Andrew شنیده بودیم که چینی هایی که تو مالزی به دانشگاه راه پیدا میکنن آدمای باهوشی هستن…چون سهمیه ای که دولت مالزی برای چینی های مقیم این کشور برای ورود به دانشگاه در نظر گرفته خیلی کمتر از خود مالایی هاست…و از این بین اونایی که میتونن دارد دانشگاه بشن افراد خیلی با استعدادی هستن…امیدوارم که در مورد هم گروهیمون اینطور باشه!…چون تا حالا که هوش سرشاری از این چینی ها ندیدیم… هر چینی که من و دوستمو با هم دیده ، – علی رغم اینکه هیچ شباهت ظاهری به هم نداریم – ازمون پرسیده شما ها خواهرین؟! امروز تو دانشگاه که یکی دیگه برگشت گفت : Are you twins?!!!
———————————————————————————–
دیشب داشتم تو یه مقاله در مورد راههای مقابله با homesick شدن میخوندم.گفتم شاید بد نباشه به قسمتاییشو ترجمه کنم اینجا بذارم…باشد که به کار آید:
- یک هم صحبت پیدا کنید.اگر هنوز دوستی پیدا نکرده اید از مشاور ، مدیر گروه یا معلمتان کمک بگیرید.
- قسمتی از خانه را برای خود ایجاد کنید.بخشی از چیزهایی که شما را به یاد خانه می اندازند در خانه جدید داشته باشید.چیزهایی مثل بالش،عکس ، پوستر یا عروسک.
- بر روی چیزهایی که بدست می آورید تمرکز کنید،نه چیزهایی که از دست داده اید.
- بدانید که تنها شما نیستید که این حس را دارید.همه کسانی که از کشور یا شهر خود دور شده اند مثل شما هستند.بنابر این دوستی پیدا کنید و با او اطراف دانشکده و شهر را بگردید و یاد بگیرید.هر چه بیشتر با محیط اطراف خود آشنا شوید،به همان نسبت احساس homesick بودن سریعتر از بین میرود.
- در فعالیتهای گروهی شرکت کنید.پیوستن به کلوپها ، درس خواندنهای گروهی و یا یافتن یک کار نیمه وقت که در ارتباط با مردم باشید میتواند سودمند باشد.
- همواره در تماس باشید!فاصله شما با خانواده یا دوستانتان فقط یک تلفن یا یک کلیک است!سعی کنید محیط اطراف خود را شناخته و تجربیات خود را با خانواده و دوستان به اشتراک بگذارید.
- در مورد احساسات خود صحبت کنید.homesick شدن طبیعی ست و به این معنی نیست که شما آدم ضعیفی هستید،برعکس : نشان دهنده این است که شما عشق و امنیت خاطر را در کنار خانواده و دوستانتان تجربه کرده اید، و این بسیار خوب است.
Cosmo’s world
این ۱۰ روزه که اینجا اومدم تقریبا ۵ ،۶ تا از مراکز خریدKL رو دیدم نکته جالبی که توجه آدمو جلب میکنه اینه که گذشته از اینکه هر جنسی که بخوای از پوشاک گرفته تا انواع خوراکیجات و لوازم خانگی توش پیدا میشه ، آرایشگاهها ، سینما ها و حتی یه سری کلینیک ها هم توی همین مراکز هست .امروز به یکی دیگه از این مراکز رفتم به اسم Times square (روبروی ایستگاه Imbi منوریل) که بالانرین طبقه اش یه شهر بازی بود! و با دادن یه ورودی 25 رینگتی (حدود 6700 تومن) میتونستی از همه وسایل به هر تعداد باری که میخوای استفاده کنی . جای دوستان خالی ، به سیاق اصفهانیا گفتیم 25 rm پول دادیم ،بذار از همش استفاده کنیم ! دل و روده برامون باقی نموند! مخصوصا با ناهار بد مزه ای که قبلش خورده بودیم…ساندویچ هات داگی که خیلی خوشگل و اشتها برانگیز تزیین شده بود … با یه جور سس که مزه عسل میداد!!! میتونین تصور کنید که بعد از خوردن این غذا سوار Roller coaster هم بشین چه حالی بهتون دست میده!
سر آغاز
تصمیماتی که در هر لحظه میگیریم میتونن مسیر کل زندگی رو تغییر بدن…حالا در چه جهتی…معلوم نیست…نمیدونم سکان زندگیمو به کدوم جهت چرخوندم اما به هر حال من الان در کوالالامپور هستم…برای ادامه تحصیل در رشته نرم افزار در دانشگاه UM …به پیش ناخدا!