PostHeaderIcon Weekend market

اجناس قدیمی و بعضا عتیقه همیشه از علایق من بوده…واسه همین یکی از جاهایی که تو تهران هر از گاهی بهش سر میزدم جمعه بازار توی چهارراه استانبول بود… دیروز یه بازار عتیقه به همون سبک توی کوالالامپور پیدا کردم که دیدنش خالی از لطف نبود…این بازار روزای شنبه و یکشنبه توی مرکز خرید amcorp دایر هست که به همون سبک ایران فروشنده ها توی راهرو ها بساطشون رو پهن کردن و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میفروشن…از کیک و شیرینیهای خانگی گرفته تا صفحه های گرامافون و حتی آلات موسیقی…از نکات قابل توجه اش برای من شباهت اجناس اینها با همون اجناس ایرانه…اتوهای ذغالی قدیمی، ظروف چینی بندزده، گرامافون و تلفن های قدیمی، سنگهای رنگ و وارنگ، عینکها و ساعتهای قدیمی و….

Image006Image007

یک آقای هندی کلکسیون اسکناس های کشورهای دنیا رو داشت…هر اسکناس 100 تومانی ما رو به قیمت 16 رینگیت (نزدیک 5هزار تومان) میفروخت.

Image014

روی این کره زمین عهد دقیانوس هم میشد به وضوح کلمات Persan Gulf رو خوند.

کره زمین

PostHeaderIcon فقط اندکی حسادت

نگم عقده ای میشم به خدا…از صبح واسه مهمونی شب در حال بدو بدو و کمک به مامان بودم…جارو بکش میوه بشور…ظرف و ظروف بچین…عصر پیش از اومدن مهمونا در حالیکه داشتم میوه ها رو خشک میکردم دیدم مامانم با لحن مهربون پرسید چطوری خانوم خاسا؟ اومدم جواب بدم دیدم داره با شنگول خانوم ، گربه پا به ماهمون صحبت میکنه…بعد رفتن مهمونا هم در حال ناز و نوازش شیکم قلمبه اش کلی ازش عذر خواهی میکنه که مجبور شده به خاطر مهمونا بره بیرون…بدانید و آگاه باشید که این تبعیض آشکار بین بچه هاست که باعث میشه  بچه بزرگه هر وقت کسی حواسش نیست یه کرمی به بچه کوچیکه بریزه…همین.

PostHeaderIcon مینگلیش

فیلم Iranish حیران در سینماهای مالزی

iranish

PostHeaderIcon نمایشگاه شکلات

نمایشگاه صنعت شکلات در مالزی:

Image018

PostHeaderIcon میخواهم بروم…میخواهم بمانم…

همه غمهای روزهای غربت به یک طرف…غم روزهای آخر در خانه ات، در وطنت در طرف دیگر بیشتر سنگینی خواهد کرد…وقتی به تک تک اشیای خانه طوری چشم میدوزی گویی میخواهی تصویر آنرا برای همیشه در خاطرت ثبت کنی …وقتی دلتنگی را در چشم عزیزانت میخوانی و به دنبال عکس العمل مناسب میگردی و در نهایت خودت را بی تفاوتی میزنی در حالیکه درون خودت به تلخی زار میزنی…… وقتی روز آخر سعی میکنی تمام آثارت را از اتاقت و خانه محو کنی طوری که بعد از رفتنت دلتنگت نشوند…

من اینجا شر شر نرم و نوازشگر باران را در ناودان میشنوم از فکر اینکه فردا روز به جای آن غرشهای مهیب رعد و برق را خواهم شنید تنم مور مور میشود…وقتی به این فکر میکنم که آنجا شادی مردم را در عید سال نو مسیحی خواهم دید و عزیزانم در اینجا در ایام اندوهبار محرم با نگرانی اخبار سیاسی کشور را دنبال خواهند کرد دلم میگیرد…

دل نازک میشود آدم روزهای آخر…یک خداحافظی ساده را هم بر نمیتابد…

PostHeaderIcon 27

بیست و هفت…دیگه خیلی بزرگ شدم…اولین عارضه شم صبح روز تولدم شروع شد…وقتی با برادر کوچیکترم پشت تلفن دعوا کردم که باید شمع 26 بگیره نه 27…

PostHeaderIcon استخوان و ریشه

 یکی از افکار غیر منسجمی که این روزها در ذهنم پرسه میزنه حسرت اینه که کاش آدمها جسم نداشتند…فکر اینکه اگر چنین میبود چه افرادی رو برای دوستی و یا زندگی انتخاب میکردم و چه بسا افرادی هیچ گاه وارد زندگیم نمیشدند…و چقدر از دغدغه های خاطر همه کم میشد…به راستی اگر “ما همه اندیشه ایم”، فلسفه وجود جسم چیست؟

PostHeaderIcon وابستگی…دلبستگی

راز عجیبیه دلبستگی…بدون اینکه بفهمی تا عمق وجودت رسوخ میکنه…بعد مدتی خودتم باورت نمیشه انقدر به کسی خو گرفته بودی …امروز از این فاصله دور وقتی خبر بیماری صاحبخونه مون رو شنیدم دلم بی نهایت گرفت…در مورد این مرد نازنین پیشتر نوشته بودم.

PostHeaderIcon !

دکتر پوستی داشتم که در ایام جوانی برای درمان غرور جوانی بارها به او مراجعه کرده بودم…هر بار هم که میرفتم کلی سر پدر بیچاره که معرف دکتر بود و معتقد بود که بسیار باسواد و معلومات است غر میزدم که به خدا این دکتر خیلی شوت است و با وجودی که شما رو میشناسه هر بار که میرم باز باید خودم رو معرفی کنم وگرنه یادش نمی آید و الخ…

باری بعد 4، 5 سال باز برای درمان این غرور که آخر عمری دست از سر ما برنمیداره به همان دکتر مراجعه کردم…دیگر از خیر معرفی گذشتم و بعد از اینکه دکتر نسخه ای برایم نوشت گفتم بگذار یک سوالی هم کرده باشم…پرسیدم آقای دکتر به نظر شما زدن کرم دور چشم (جهت پیشگیری از چروک) از این سن ضرورتی دارد یا نه …دکتر نگاهی به من کرد و گفت نه خانوووووم…این حرفا رو ول کنید…شما به طور مادرزادی آلرژی دارین اینه که یه کم رنگ دور چشمتون تیره هست…تعجب کردم و گفتم نه آقای دکتر من آلرژی ندارم.گفت چرا داری. گفتم نه ندارم.گفت توی خونواده حتما دارین…گفتم نه اونا هم ندارن..گفت نه فقط پدر و مادر. خاله عمه اینا کسی نداره؟

-نه

:آسم؟

-نه

:میگرن؟

-فقط یکی از خاله هام میگرن داره

:خب دیگههههه…اینا همه آلرژیه…تو هر کس یه یه شکل بروز میکنه ، تو یکی توی سیستم تنفسی میره میشه آسم. تو یکی تو سیستم عصبی میره میشه میگرن. مال شما هم پوست دور چشمتون کمی تیره شده، اشکالی هم نداره، تازه قشنگ هم هست انگار آرایش کردی مادرزادی!

من دیگه حرفی نزدم…فقط تو این فکر بودم که جنس سایه چشم قهوه ای مامان انقدر خوب و طبیعه یا آقای دکتر چشماش ایراد داره؟

PostHeaderIcon پدیده ها

وقتی هواپیما به سلامت فرود اومد، همه مسافرها از خوشحالی شروع کردن به کف زدن و با صدای بلند خندیدن … تو کدوم پرواز جز ایران ایر میشه همچین صحنه ای رو دید؟